تبلیغات
Design By : www.pichak.net-"-"-> دیوانه ای در باران

دیوانه ای در باران

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند...تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

سلام...

بعد از تقربن 2 ماه ننوشتن ،الآنم نیومدم که یه متن ادبی و عاشقانه بنویسم که نقدم کنید یا تحسینم کنید و....

این آخرین نوشته ای که از من ، "مهشید" یه دروغ گو یا کسی که تو بازی زندگی خیلی راحت باخت

نوشته میشه.

 شروع این وبلاگ به خاطر دلتنگی هایی بود که دوست داشتم با همه ی کسایی که دوستشون دارم و دوستم دارند قسمت کنم که شاید این دل ِ تنگ کمی آروم شه خیلی هم موفق بودم...از دلتنگی ام چیزی کم نشد اما دل ِ تنگم کمی آروم شد.

همیشه حسم ، حس ِ نوشتنم به باران بستگی داشت ،اما بعد از یه مدت تصمیم گرفتم که قبول کنم آسمون همیشه هم ابری نیست و گاهی آفتابی میشه ، مهتابی میشه و من اگر عاشق بارانم پس آفتاب و مهتابم برام عاشقانه است...اما متوجه شدم این بارانی که هیچ وقت هم برای من نمی باره اما بودنش به من زندگی میده و عطر حضورشه که ضمانت زنده بودنِ....

اما شاید باران واقعن یه متغیر بود...یه متغیر تصادفی که اتفاقن تصادفن وسط تابستون باران ِ من شد ، خدای من شد ، همه ی من شد!!! میدونستم که معادله ی پیچیده ی زندگی با یه متغیر مجهول  تصادفی حل نمیشه ، این شد که شدم دیوانه ای درباران و دیوانه ی باران شدم و جزئی از باران

درست مثل چشم و نگاه که هیچ کسی نمیتونه اونا را از هم جدا کنه...منم شدم دیوانه ای بارانی

 که هچ عاقلی هم  نمیدونه که چشه و دچار چی شده؟؟؟

اون روزا و همین روزا خیلی فکر کردم...همه جا ، همه وقت ، همیشه....هم به بارانم فکر کردم هم به احساسم ، اون قدر که حتا یه دفعه از عقلم هم پرسیدم....که مطمئنه عاشقه؟؟

...

آره حق با تو بود ، من هیچ وقت عاشق نبودم ، هیچ وقت نبودم...من فقط یه دیوانه بودم ، دیوانه ی بارانی که هیچ کس حرفش رو باور نمیکنه،جدی نمیگیره ، چون دیونه است...دیوانه بودم و هستم...

همیشه 3 چیز واسم خیلی مهم بود :1 ) اعتقادم    2) هدفم    3) عشقم

و الان اعتقادم مسخ شده ، هدفم گم شده و عشقم ....خیلی وقته که پر از درده زخمی شده.

عشق برام فراتر از تعبیر دیگران و تفسیر تجربه ها بود ، فرتر از امکان "ما " شدن و هیچ وقت حاضر نبودم و نیستم عظمتش رو تا حد خلاصه شدن فقط در یک بعد و اون هم در وجود یک انسان پایین بیارم  و الان با همه چیز ، همه ی خاطراتم ، همه ی لحظه های کوچکم و بارانم خداحافظی میکنم به خاطر اینه که میخوام دردهام درمان شه و از عشق خسته نشم...برم ، بگردم و ببینم  و تجربه کنم...و عاشق بمونم.

 

عاشق ،  دیوانه (یا هرچی که میخوای اسمشو بذار) می مونم...اما عاشق اون عشقی که داشتم

باوری که داشتم ، عاشق همون نازی ، عشــــــــــــــــق ِ بی عاشق ِ من...

 من رفتم اما تو باش ،خوشبخت ترینم وقتی که هستی ، شادی و میخندی.

پ ن * : این جهانی که همش مضحک و تکراره...تکه تکه شدن دل چه تماشا داره..!! های نازی...تو کجایــــــــــــــی؟؟ عشق ِ بی عاشق ِ من...

پ ن ** :شاید یه روز دوباره حسم برگشت ، شاید بهانه ای جز باران بتونه پیدا کنه دلم و اون روز شاید دوباره بنویسم اما اینجا دیگه نه...همه چیز اینجا عذابه واسم.

دوستای عزیزم که همیشه میومدین بار دلتنگی منو خیلی بی منت به دوش می کشیدین ، به خاطر همراهی 14 ماهی که باهام اینجا داشتین ممنونم ، به خاطر همه ی محبتا...به خاطر همه چیز ممنونم.

به دیدنتون میام همیشه و به یادتونم.

مواظب دلهاتون باشید.

خداحافـــــــــــــــــــــــظ

یا حق.


نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1389 ساعت 03:18 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

برایت از بدایت احساس گفتم

و بکارت روح...

از تردید قلب در پس لحظه های خاموش

از آشنایی های فراموش شده

از فراموشی های عادت شده

برایت گفتم از ریزش نامتوازن سایه در من ؛

برایت گفتم از غـــــــــــــم

از غم ِ دلتنگی ، دوری

از کابوس ِشبهای بی تو بودن و جدایی...

گفتم و گفتم و...

ای ساغر تردید..!

من از چله ی بهار به خزان احساس آمده ام

از دورترین فاصله در عصیان عقل آمده ام

از زمزمه ی نیایش دربیداری شور آمده ام

از نشانه ی ترس ،در شکستگی روح آمده ام

آمدم تا ناپیدای این دو کرانه را در شعله ی گمشده ی عشق برایم تصویر کنی

آمدم تا از سفر آفتابت ، من ِ سرشار از تاریکی را یک لحظه

فقط یک لحظه به نور  مهمان کنی

آمدم نزدیک...نزدیک ِ نزدیک

آمدم تا سراسر ِ "تو"  ، من شود

میبینی؟

آسان نبود..آسان نیست

این بار در میوه چینی نوبرها

رویاهایم را نارس نچین.

تردید نکن

قبل از تو من ، جاذبه ی عشق را وقتی که از نگاهت افتادم

فهمیدم..!

اگر می مانی مفسر سکوتم باش

اگر هستی خارج از باغ یادها باش و فارغ از گذشته ها

و خوب یادت باشد...

من دچار تجربه ی عمیق زندگی ام

رگ نبض نرسیدن هایم را ببُر

و جایی میان بیخودی و کشف

خاکسترم کن...

ای ساغر تردید.

 

بی ربط نوشت :

 فکر میکنم  سخت ترین کار بعد از یه عمر روزمرگی ، زندگی کردن باشه...مخصوصن اگه بخوای توی این زندگی فقط نقش خودت رو بازی کنی...به دور از تقلید از زندگی دیگران...و تنها فردیت خودت رو حفظ کنی...!


نوشته شده در جمعه 14 آبان 1389 ساعت 04:20 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

*

وقتی که شور شعرم را

با جوهر توهم و سرپنجه ی خیال

با آخرین نفس هایم، در امتداد حادثه

هاشور میزند

شیرین و تنها نشسته ام ، در باور سکوت

از فرط بی غمی است...؟!

دیگر غم را به کفه ی ارزش نمی نهم

که تقابل غم و شادی از بین ببرد

هر معنی را ، هر مرز را ، هر واژه را...

**

اینجا در محفلی که شاعران

زیر خط فقر ِ ادب لقمه می خورند

شعر هم آغاز یک هم دردی نیست..!

شاید دردی نیست...درمانی نیز..!

***

این آخرین شمارش معکوس شاعرانگیست

که به تبرک اشکهایم

واژه ، غسلی به پاکی حلاج میکند

بی پرواترین احساستم ، در غروب گرگ و میش ِ دل بازی

کرکره ی دلت را بالا خواهند زد

دیگر بهانه ات چیست؟؟!

پشت این پرده های ایهام

شعر بودنم را عریان تر از تفسیر هر شاعر

رندانه با من بخوان

ای ساغر تردید.

 

ویژه نوشت :از همه  ی دوستان عزیزم که در این مدت نبودنم به این کلبه ی فقیرانه سر زدند و امیدی دوباره برای برگشتنم به من دادند صمیمانه سپاس گزارم..از همه ی عزیزانی که من رو به خلوتگاه زیباشون دعوت کردند و متاسفانه نتونستم به موقع به لطفشون جواب بدم و قسمتی از محبت هاشون رو جبران کنم  از صمیم قلب عذرخواهی میکنم و امیدوارم بتونم  ذره ای  از محبت همه ی دوستان عزیزم رو جبران کنم...شاد و پیروز و همیشه سبز سبز باشید.

ادامه نوشت :دیدین گاهی وقتا دلت میخواد فریاد بزنی اما نمیتونی...حرف بزنی اما زبانت یاری نمکنه...این میشه که میری سر یه کاغذ چرک نویس روی میز و مینویسی و فقط مینویسی از فریادها...از حرفهای نگفته...از صداهای نشنیده...الان همون حس رو دارم...این پست فقط یک حس ِ...شاید اولین حسی که دیگه خیس نیست...

یا حق
نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر 1389 ساعت 07:08 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

در جستوجویت بودم...همیشه...هر لحظه...

کنار هر آب...

کنار هر قطره ی باران...

زیر همه ی چتر های بسته ی دنیا...

و زیر بزرگ ترین سقف...

آسمان ؛

زیر آسمان آبی ، کنار درخت های نوجوان آلبالو

در شیطنت معصومانه ی مهتاب در کاسه های سفالی

در حوض آبی کوچک ـ وسط حیاط ....

منتظر  ابرها بودم...به امید اجابت یک لحظه از دعاهایم...

در نام "باران"

همیشه در پی باران بودم ، حتا روی صورت مادربزرگم وقتی که

غروب  پاییز دلش میگرفت و دلتنگی میکرد به آیین ابرها...

و مهتابی،،،،بارانی میشد..!

باران ـ من ، عشق ـ من ، محبوب ـ من

دیگر در جستجویت نخواهم بود که تو هر لحظه

در هر نفس

کنارم ، و پشت رگ پنهان زندگی ام بودی

تو را به باران شناختم

به دعای باران خواندم

و به ابر ، امید اجابت داشتم..!

و امروز همه ی دنیایم بارانی ات شده

دیگر دلتنگ کاسه های سفالی و نگران بازی رقص مهتاب نخواهم شد

که به رسم مهمان نوازی ات آشنایم...

نمی پرسی پیاله های خالی از آن ـ کیست !

و تنها سیرابمان میکنی...

از عشق.

میخوانمت از امروز به نام مقدس عشق

و دیگر منتظر اجابت نخواهم ماند....

پ ن : گاهی باید از بهانه دل کند...حتا اگه خیلی سخت باشه.

پ ن * : هیچ وقت از خداحافظی خوشم نمیومد...اما این بار ، این خداحافظ ،سرآغاز فصل جدیدی است...

بدون باران...

گاهی برای بودن باید رفت.

یا حق.

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 4 شهریور 1389 ساعت 01:38 ق.ظ توسط مهشید نظرات | |

دلم از همه چیز گرفته...

نه! نمیدونم شایدم خسته شدم.

از این دنیای خیالی و پوچ  ، از آدم های روشن فکری که پشت مهر های خشک نشده ی مدرکشون پنهان شدن و

تمام روشن فکری رو توی چند دقیقه از یک دختر  تقاضا میکنن!!!

از این مذهب های تعصب زده و خاک گرفته خسته شدم.

از این مفهوم های ناتمام ...

از این کتاب های فلفسه

از این شک های ناقص دکارتی

از این که همه به خوشون اجازه میدن و در مورد همه چز قضاوت میکنن

از این "من" بودن ها

از این حق به جانب بودن ها

از  این درمان های پر درد

از همه چیز خستم.

بیایید از خودمون شروع کنیم ، بیایید دنیای خودمون رو عوض کنیم.

بی توقع ببخشیم...لبخند بزنیم

بی بهانه شاد باشیم...عاشق باشیم.

غشق رو نکنیم بازیچه و خودمون اسباب ـ بازی نشیم.

بیاییم به دیدن یه آسمون آبی...هوای گرم روزهای آفتابی...بیتابی جسم برای خوردن افطاری قانع باشیم.

بیایید عادت نکنیم  به خوبی

به شادی

به محبت...

لذت ببریم...

و نذاریم توی این دنیای شلوغ رنگمون خاکستری شه.

پ ن : واقعن خسته شدم از این ادعاهای پوچالی...دلم پر از حرفه...لبم پر از سکوت...

یا حق.


نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد 1389 ساعت 02:44 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

1)   خواب گرد رویاهایم شدی

مثل کودکی هایم، و من تمام شب به دنبالت میگردم

درون همه ی خوابهایم

بگذار لااقل یک شب آرام بخوابم

و فکر کنم که هرگز تو را ندیده ام

و صبح که بیدار میشوم فکر کنم

امروز چه چیزی را گم کرده ام؟!!

2)   هنوز کسانی هستند که برای چشمان منتظر پاک کودکان

شعر های خوشمزه میپزند...

هنوز کسانی هستند که هر شب با ستاره ها

برای بچه هایشان گردنبند الماس درست میکنند...

و هنوز هم کسی هست که روز جاذبه زمین

استوار بایستد و به دوست داشتن تو عادت نکند...

3)  برایت اعتراف تازه ای دارم :

من ، تمام شعر های نگفته ات را خواندم...

تمام حرف های دلت را

سال پیش

ماه پیش ، روز پیش ، لحظه ی پیش

و هر لحظه شنیده ام...

مرا میبخشی؟

4)   به چشمهایت که نگاه میکنم

آغازی میشوی برای انتهای

تمام رویاهایم...چشمهایت را نبند

اتنهای رویاهایم

تو هستی.

پ ن : ....

نوشتنم بی بهانه بود...

هیچ حرفی برای گفتن نیست.

یا حق.

 


نوشته شده در چهارشنبه 20 مرداد 1389 ساعت 04:34 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

روزها درست مثل اشک هایم هر روز بی اختیار از پی هم میگذرد

زود...خیلی زود...

دلتنگم این روزها ، مات و مبهوت به تقابل حادثه ها

تنها به نشانه هایی می نگرم که درست جلوی چشمانم شکل میگیرد

دستانم تمنایی برای گرفتن گرمای دستانت

خواهش یک آغوش میشوم...آغوشی امن ، گرم

...

سردم...سرد ـ سرد...

با زبانی روزه ی نگفتنت...ندیدنت

باز هم منتظرم ، در سکوت

درست مثل هر سال...مثل هر روز...مثل هر لحظه

و تنها این ثانیه ها ، روزها و سال هاست که برگی از خاطراتم میشود

و حسرتی برای دیدار...

کمی مهربان تر باش محبوب من!

تا پایان فصل داغ ، تنها چند روزی باقی است...و من هنوز خامم ، خام ـ خام...

ببار ، بتاب  ،

بارانی ام کن...آفتابی ام کن ، مهتابی ام کن...

مرا شبیه کن

شبیه ، شبیه خودت و تو هم شبیه باش...

نه ! تو خودت باش...شبیه هیچ کس

تو ! برای همه ی من بسی و من برای تو...

پ ن : ادامه ام باش ، بگذار ادامه ات باشم...نشانه ات باش ، با من باش ، بگذار با تو باشم ، معشوق من...


نوشته شده در چهارشنبه 13 مرداد 1389 ساعت 12:26 ق.ظ توسط مهشید نظرات | |

صدای تلاطم موج های دریایی که از دل پریشانش خبر میدهد و

نگاه نگران عمه ام به پریشانی این شبهای من و نزدیکی بیش از حدم به دریا و صداش که توی گوشم میپیچه و گم میشه...

و من که مست عطر خاطره های جا مانده ی ذهنم هستم در یکی از همین روزها ، پشت اولین تپش های قلبم و شوق لحظه های عاشقی.

چند وقتی است که از آن همه احساس خبری نیست ، شاید عادت شده برایم که هر شب منتظر باشم و دستانم رو به درگاهت باشد و چشمانم رو به دریچه ای که از درون مردمک سیاه چشمانت مستقیم به روی قلبت باز است ودیگر آنجا خبری از پنهان کاری های همیشگی ات و رو برگردانی هایت نیست...

من هستم

تو هستی

و چیزی درون قلب هایمان...

معشوق من...!

و تنها دل سیالمان که بی اختیار گاهی می لغزد و میرود و وقتی میلغزد، انگار چیزی درون قلبم لیز می خورد...

درست مثل کودکی هایم...که هر وقت در دستان مهربان پدرم بلیط های چرخ و فلک را میدیدم ،چیزی درونم لیز میخورد ،از ارتفاع زیاد با چشمانی بسته می ترسیدم...اما شوق لحظه ی رسیدن چرخ و فلک به اوج بی تابم میکرد و خودم را به تجربه ای تازه می سپردم...

لبخند می زدم و مثل همیشه سوار چرح و فلک می شدم و هیچ وقت نمی فهمیدم ارتفاع مان تا زمین چند متر است! مگر وقتی که از بالاترین نقطه به سمت پایین می آمدم و همان چیز در درون قلبم لیز می خورد...

لبخند ـ بی رنگی روی لبانم نقش می بست و من باز با همان چشمان بسته متوجه نگاه متعجب پدرم میشدم.

آه....خاطره های کودکی...کودکی....شاید در یکی از همان روزهای چرخ و فلکی جایش گذاشتم.

....

این روزها هم مثل کودکی هایم چیزی درون قلبم لیز میخورد و فقط سپردن ـ خودم به تو در رسیدن به لحظه های اوج و وصل مرا بی تاب میکند  و میسپارم خود را به تجربه ای تازه...

هر جا که باشم تو را احساس میکنم...اینجا کنار دریا...آنجا ، و شب های تنهایی...گاهی دور ، گاهی نزدیک...

اما احساست میکنم ، لازم نیست که بگویی که آمده ای ، قلبم تو را می فهمد عزیزم.

می دانم ، میدانی که چقدر دوستت دارم...

پ ن : دارم به روزهای موعود نزدیک میشم...پر از سکوت و غوغام...همه چیز نشونس.

پ ن *:داری با قلبم چی کار میکنی؟! مواظب خاطره هام باش.!

پ ن **:اینو فقط برای تو نوشتم...فقط خودت بخونش!

یا حق.


نوشته شده در شنبه 2 مرداد 1389 ساعت 02:25 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

....

طعم گس تنهایی و توهم آبی بودن آسمان...

 انتظار آمدنت سر ساعت همیشگی دلتنگی و بی قراری...

"من"  گم شده در کلماتی  که می آیند

بدون تعریف تثبیت شده ای در هیچ واژه نامه ی ذهنی

و "تو" که غریب ترین واژه ی بی مفهوم شده ای برایم

با تمام معناهای گم شده ام...

"تو" همان رنگ نیلی آسمانی  که به قدر توهم بودنت برایم بزرگ ،

و به اندازه ی خطای دیدم اشتباهی...!

جان گرفته ای در باران و جامانده ای از دریا...

مرا دوباره با نگاهی بارانی کن

....

اینجا کسی بی بهانه هر شب چشم می دوزد به آسمان

صدای اجابت آرزوهای محالم شو

وقتی که به شوق آمدنت هر روز دلم را نذر عطر بوی خاک نم زده می کنم....

به خاطر عادت دیدن آسمان آبی روزهایم بمان

و مرا به اندازه ی لحظه های کوچکم دوباره تعریف کن.

پ ن * : این روزها من کجای دلتنگی پنهانم؟!!

پ ن ** : این پست از جنس نوشته های خودم نیست ... این دلتنگی من و از من میگیره.

یا حق.


نوشته شده در دوشنبه 28 تیر 1389 ساعت 08:26 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

سیبی به زمین افتاد...

صدای خنده ی دخترکی همبازی باد...

در دورترین فاصله ی من تا خواهش دست

گامی ماند، در جاده ی بودن من...

معبدی پر از عابد ناکرده سفر ،

من نگاهم بر روی زمین ؛

پایم بر جاده ای پر از سیب و درخت

....

احساس بهشت ؛

دلشوره ی میزان خطا ؛

طعم شیرین سیب ، زیر دندان آدم و تجربه ی ناب گناه ...

این رشته گسست ، عهدی بشکست ؛

"من" جاماندم در این برزخ سخت

آن پرنده تا مــــــــــن....کو "من"؟!! آدم؟!!! پروازش.....!

....

سیبی به درخت

من پر از تجربه ی تلخ شکست

من ماندم

"او" رفت

بی من ، به همان جاده ی سیب و درخت

.!

یا حق.
نوشته شده در جمعه 18 تیر 1389 ساعت 08:10 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

میزی برای کار ،

کاری برای تخت ،

تختی برای جان ،

جانی برای مرگ ،

مرگی برای یا د ،

یادی برای سنگ....

این بود زندگی؟!!!!!

(استاد حسین پناهی)

پ ن: عاشق شعر ها و نوشته های استاد پناهی ام....دلم برای نوشته هاش تنگ شده بود....

این بود زندگی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
نوشته شده در جمعه 18 تیر 1389 ساعت 08:08 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

1) نیایشی گم شده روی دست مستانی که از باده خیس گناه بودند و  امید اجابت لبریز دعا...

و "من" گم شده میان لحظه ای که از عشق پر بود و از زمان تهی...

و زمان مرا برد به فراسوی اقلیمی که "هیچ" بود و نشانی از ماندن نداشت...

روشن در حجم تاریکی معنا یافت و

فضا در طرح خوابی سبز جا مانده بود

نگاه من در کور ترین راه به دنبال مرزی گمشده می گشت

و صدایم از خواهش آغوشی امن سرشار بود...

....پناهم ده..... :

 

2)من در خاطرات پروانه ها و رقصیدن مستانه شان زیر باران

در مآمنی امن ، در گرم ترین آغوش هیچ، مرز گمشده ای برای دیوانگی هایم پیدا کردم...

مرزی که از بودن ها تهی بود و تا رفتن ها بی انتها...

 

3) نیایشی روی انگشتانم لغزید و من گرد مدهوشی مستی هایم متواری شنیدن

یک لحظه شدم....و عصمت پروازی گیج....

دیری گذشت و هم چنان انتظار نوسان داشت بین زمان و عشق

و ناگهان من در التهابی سخت زنده شدم

و تمام ـ "من" به آفتابی آلوده شد ...

 

4)و ناگاه چشمهایم از عادت باران گرم خواب رنگین رنگین کمان شد

و من گرم مستی عشـــــــــــــــــــــق...

دیگر هشارم نکنید

این خواب پر است از تقابل "من" ، باران و  آفتاب...

این بار شاید پیدایم کند.

پ ن*:....این بار شاید  پناهم  دهد....

پ ن**:....توی آغوش تو آرامش ـ محضه....منو با خودت ببر حتا یه لحظه...

یا حق.
نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد 1389 ساعت 05:52 ب.ظ توسط مهشید نظرات | |

کنار آخرین پیاده رو ِ مجاز...

خیالم قدم بر می داشت به سمت آخرین مقصد ، به سمت بودن تو و نبودن من!!

که ناگاه پایم به خاطره ای گیر کرد و دلگیر شدم و دلم گیر شد...

و من به آن خاطره ای که تنها خیال ِ واقعیت ِمجازی ِ بودن توست

به زمین خوردم،،،

و همه ی هیبت "تو  ِ من" در آیینه ی وجود "من" شکست

...

"تو  ِمن" آزاد شد و "تو"رها...رها از بودن های "من"

ازآن پس خیال تو و نبودن های من از همه ی عبور ممنوع فاصله ها گریخت

و رفت و رفت و رفت و مجازی ترین شب گرد کوچه های تو شد...

بی من

و پرواز کردبه وسعت دلتنگی های من

در بن بست ترین راه به اتنهای ِ "تو"

و چون "تو" انتها نداشت پس "من" نیز آغاز نشد

و "ما" سر هیچ چهارراهی به هم نرسیدم...

دیگر مست دیوانگی هایم نباش

که من مست دیدار آخرین باران نبودم ، که باران هم بهانه بود...

که تا وقتی مرز هست ، عبور ممنوع و هزار هزار خط قرمزی که دورمان تنیده ایم

پـــــــروانه نخواهیم شد.

پ ن:  خودم و نوشته هام از تناقض پر شدیم...

یا حق
نوشته شده در جمعه 24 اردیبهشت 1389 ساعت 05:58 ق.ظ توسط مهشید نظرات | |

مرا تمام میکنی و می بری به وسعت شبهایت...

به پاکی اشکهایت...

 تو را تمام میشوم و و میرویم به

 دیدار یک نیلوفر...

از پشت پلک تر سیاحت ، روی مرداب بی وزنی صداقت و

برخورد ناگهانی اشارت ...

آن جا که کعبه هم به تماشایت مینشند...

و من تنها روی قوس مردمک چشم (خیالت) طواف میکنم

با زمزمه ی آیه ی مقدس ِ مصور  ِ بودنت

و گناه میکنم با نگاهی که از تو سرشار است به چشمهایت...

و باز طواف میکنم و می بخشی و گناه میکنم و...

عزیزم ؛ مگر میشود چشمهایت نازل شوند و

من نزول نکنم به دیدارشان تا قله ی ملکوت!!!

آتش این گناه تا عمق وجود مرا می سوزاند و

میبرد به قعر دوزخ و ملاقات با دوزخیانی که

به یک نگاه تو خاکستر شدند...

مرا به دوزخ تبعید کنید

این گناه به بهشت بی "تو" می ارزد....

یا حق.
نوشته شده در دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 ساعت 08:21 ق.ظ توسط مهشید نظرات | |

......

 من: نازی...نازی...خستمه ، تشنمه...نمیدونم. نازی چمه؟؟!!آخه تو بهتر میدونی...میدونی که دلتنگم...میدونی که دلم....آه....دلم...168 ساعته که نخوابیدم ...نازی...

من: نازی...من که گفتم برات میمیرم  ، گفتم که نمیشناسمت اما دوست دارم ، گفتم که ندیدمت اما حیرونتم...یادته؟ یادته گفتی سخته؟؟گفتم تحمل میکنم...گفتی اینجا حرف فقط حرف دل ِ...گفتم گوش میکنم...نازی چی شد ....گفتی اگه بخوام میرسم...گفتی میرسیم...

نازی تو که بد قول نبودی...

من: نازی...نازی جان...من و "تو" میشیم ما؟یکی میشیم؟؟

نازی: منو دوست داری؟؟!!

من:....

نازی: مهشید هنوزم شهامت نداری؟هنوزم جرئت دوست دارم گفتن رو نداری؟؟تو چشمام نگاه کن و بگو...میخوام بشنوم دیگه سکوت نکن...مهشید.

من: نازی سخته...دوست داشتنت سخته...نازی "من" نیستم ،وجود ندارم...منو این جوری باور کن..اختیار  ِ من نیست...دل ِ من نیست...هر چی هست مال ِ تو ِ...تو باید دوستم داشته باشی....

نازی: بگو دوستم داری....

من: نازی نه اینکه شهامت ندارم...نه....لحظه هایی که با تو ام ..قفل میشم...چشمات منو دیونه میکنه...تو که نمی خوای دیونه ترت بشم...میخوای؟

نازی: از تو دیونه تر نمیشناسم..تو هنوزم بی تابی..عوض نشدی.

من: بی تابم....نازی نگاه کن داره باروون میاد...باروون دیونه ترم میکنه..."تو" میشی 10 تا...1000تا ....100000 تا...نمیدونم ..میشی اندازه ی خودت...بزرگ...نا محدود...منم که تشنم...نازی...من دیگه تحمل ندارم...حتا دیگه تحمل با  "تو" بودن رو هم ندارم...

من:نازی...با من این کارو نکن...منو عاشق ترم نکن...بسمه..بذار فدات شم....بذار بمیرم و توی آغوشت باشم....

نازی: عزیزم....صبور باش...ببین پروانه ها رو...زیر این باروون....ببین چه صبورن....من که هستم...یادته گفتم دوری سخته .... تحملش سخته...گفتم دل دار باش...اون شب یادته...دعای باروون میخوندی..باروون بارید..دعات اجابت شد...مست شدی....چیزی نمونده...زود...خیلی زود میرسی...دعا ی باروون بخوون...

من: دلت میاد....نازی من که پریشونتم...بذار بیام...بذار پیشت باشم...نازی...زندگیم...بودنم..نبودنم...رفتنم...همه چیز مال ِ تو ِ.....مال ِ دل ِ تو ِ....

من: یادته گفتی یه تضمین میخوای تا مطمئن بشی...تا باورت بشه؟؟من که قبل از بودنم دلم رو دادم بهت...خودم رو دادم...زندگیم رو دادم...نازی دلم پیشت گرو نیست مال ِ خودته...ببرش...بسوزنم...خاکسترم کن...اما بذار  بمیرم..بیام توی آغوشت...

نازی: عزیزم...دلت رو میبرم...میدونم...سخته اما چیزی نمونده تحمل کن...مهشید؟

من:جانم...

بگو عزیزم...

نازی:نه...گوش کن..خودت بفهم.

من:نازی...نرو...دلتنگتم..منو نذار...نازی بگو......

نازی رفت بازم مثل همیشه منو عاشق تر کرد و آخرین لبخندش منو بی خود کرد...عاشق میمونم...فاصله منو بی تاب تر میکنه اما تحمل میکنم...باور دارم به "او"...

به عشق...

  و به دیدارش.

پ ن : عشق من...نازی...متغیر ِ...گاهی نازی ِ..گاهی باروون...گاهی بهار نارنج...گاهی صدای بودنش...هر چی هست "او" همه چیز هست و  هیچ چیز نیست.

یا حق
نوشته شده در دوشنبه 6 اردیبهشت 1389 ساعت 03:03 ق.ظ توسط مهشید نظرات | |

Design By : Pichak

setTimeout(function () { GetMihanBlogShowAds(); }, 1000);